تبلیغات
امام حسن عسگری علیه السلام - فقیر تقلبی!
 
امام حسن عسگری علیه السلام
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رحمان نجفی
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
بیشترین علاقمندی شما در این وبسایت؟







شنبه 9 شهریور 1392

" اسماعیل بن محمد " مى گوید : " درِ خانه‌ی امام عسكرى علیه السلام نشستم ، وقتى امام علیه السلام بیرون تشریف آوردند جلو رفتم و از فقر و نیازمندى خویش ، شكوه كردم و سوگند یاد نمودم كه حتى یك درهم ندارم ! امام فرمود: سوگند یاد مى كنى در حالى كه دویست دینار در خاك پنهان كرده‌اى ؟ ! و فرمود: این را براى آن نگفتم كه به تو عطائى ندهم، و به غلام خود رو كرد و فرمود: آنچه همراه دارى به او بده. غلام صد دینار به من داد، خداى متعال را سپاس گفتم و بازگشتم، آن گرامى فرمود: مى ترسم آن دویست دینار را وقتى كه بسیار نیازمند آنى از دست بدهى. من سراغ دینارها رفتم و آنها را در جاى خود یافتم، جایشان را عوض كردم و طورى پنهان ساختم كه هیچ كس مطلع نشود. از این قضیه مدتى گذشت، به دینارها نیازمند شدم، سراغ آنها رفتم چیزى نیافتم، بر من بسیار گران آمد، بعدا فهمیدم پسرم جاى آنها را یافته و دینارها را برداشته و خرج كرده است، و چیزى از آنها بدست من نرسید و همانطور شد كه امام فرموده بود "
مشت مسیحی باز می‌شود
در سامراء قحطى سختى پیش آمد، " معتمد " خلیفه‌ی وقت فرمان داد مردم به نماز استسقا (طلب باران) بروند، مردم سه روز پیاپى براى نماز به مصلى رفتند و دست به دعا برداشتند ولى باران نیامد ، روز چهارم "جاثلیق" پیشواى اسقفان مسیحى همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت، یكى از راهبان هر وقت دست خود را به سوى آسمان بلند مى كرد بارانى درشت فرو مى‌بارید. روز بعد نیز جاثلیق همان كار را كرد و آن قدر باران آمد كه دیگر مردم تقاضاى باران نداشتند، و همین موجب شگفتى و نیز شك و تردید و تمایل مردم به مسیحیت در میان جمعى از مسلمانان شد.
چون این وضع بر خلیفه ناگوار بود، به دنبال امام عسكرى علیه السلام فرستاد تا او را از زندان آوردند.
خلیفه به امام عرض كرد: امت جدت را دریاب كه گمراه شدند!
امام فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه كه فردا سه شنبه به صحرا بروند.
خلیفه گفت: مردم باران نمى خواهند چون به قدر كافى باران آمده است.
امام فرمود: براى آنكه انشاء الله تعالى شك و شبهه را بر طرف سازم.
خلیفه فرمان داد، و پیشواى اسقفان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند، امام عسكرى علیه السلام نیز در میان جمعیت عظیمى از مردم به صحرا آمد، آنگاه مسیحیان و رهبانان براى طلب باران دست به سوى آسمان برداشتند، آسمان ابرى شد و باران آمد، امام فرمان داد دست راهب معینى را بگیرند و آنچه در میان انگشتان اوست بیرون آورند، در میان انگشتان او استخوان سیاهی از استخوانهاى آدمى یافتند، امام استخوان را گرفت و در پارچه‌اى پیچید و به راهب فرمود اینك طلب باران كن. راهب این بار نیز دست به آسمان برداشت اما ابر كنار رفت و خورشید نمودار گشت. مردم شگفت زده شدند.
خلیفه از امام پرسید: این استخوان چیست؟
امام فرمود : این استخوان، استخوان پیامبرى از پیامبران الهى است كه از قبور برخى از پیامبران برداشته‌اند و استخوان پیامبرى ظاهر نمى‌شود جز آنكه باران مى‌آید. امام را تحسین كردند، و استخوان را آزمودند دیدند همانطور است كه امام مى فرماید . . . " .
آن مرد می‌خواهد شما را لو دهد
شبلنجى صاحب "نور الابصار" از ابو هاشم جعفرى نقل مى‌كند كه گفت: من و چهار تن دیگر پیش "صالح بن وصیف" زندانى بودیم كه امام عسكرى علیه السلام و برادرش جعفر به زندان وارد شدند، ما دور امام را براى خدمت گرفتیم، در زندان مردى از قبیله‌ی "بنى جمح" بود و ادعا مى‌كرد كه از علویان است، امام به ما فرمود اگر در جمع شما، فردى كه جزو شما نیست نمى‌بود، مى‌گفتم چه وقت رهایى رخ مى‌دهد، و به مرد جمحى اشاره فرمود كه بیرون رود و او بیرون رفت، آنگاه به ما فرمود: این مرد از شما نیست از او در حذر باشید، گزارشى از آنچه گفته‌اید تهیه كرده كه هم اكنون در لباس اوست و به خلیفه نوشته است، برخى از ما به تفتیش او پرداخته گزارش را كه در لباس پنهان كرده بود یافتیم، چیزهاى مهمی درباره‌ی ما نوشته بود ... .



نوع مطلب : امام حسن عسگری علیه السلام، مقالات، فضائل و كرامات، آموزه های اخلاقی و رفتاری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 11 فروردین 1396 11:44 ب.ظ
Ahaa, its good dialogue on the topic of this paragraph here
at this blog, I have read all that, so now me also commenting at
this place.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
امکانات جانبی